و باز هم حسی مرموز
مرا دیوانه وار به سویت کشاند
بی آنکه بخواهم
حسی چون تنهایی
غرق در لذتی جاودانه
واحساس می کنم
که به دریچه ای نزدیک شده ام
و عشق....
هنوز هم جریان دارد
از بیهوده زیستن تاهوایی پر ز امید
فاصله .... چند نگاه بود
که تقدیر را نوشت
و اشارتی که تفسیر کرد مرا
نمیدانم ....
دیگر از سیاهی روزگار چه می خواهم ؟
فقط می دانم
غرق شده ام
در حسی غریب
شاید عشق ، شاید دوستی و شاید....غم
دیگر کاغذ و قلم به اراده من نمی نگارد
و دیگر اشک
برای سرازیر شدن از من اجازه نمی گیرد
حسی درونم جاریست
که اشتیاق را دو چندان می کند
گویی به من الهام شده
این حس غریب جاودانگی
گویی درمن بیدار شده
آن حس فروخفته این سالها
که با هوای شعرچشمانت
زیستن ،چیز دیگری است
تنها شاید.....دچار
بی آنکه بخواهم
دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستم
جز به اعجاز این کلام
که روزی میگفتم
دوستت دارم....
که ازش پرسیدم
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
و اون جواب داد:
بیرون ...
کجای این راه
و کجای این قصه ی ناتمام
گم کرده ام
یا تو مرا کجای شب
کجای این تاریکی بی انتها
رها کردی
اما این را خوب می دانم
بی تو
مسافری ره گم کرده ام
که بی نورت
به مقصد نخواهم رسید
پس مرا یاری کن
و چراغ راهم باش ...